فصل عشاق
در انتظارم ...
در انتظار فصل پاییز ... فصل خزان ...
فصلی كه با اولین باران پاییزیش دلم پر میكشد ...
فصلی كه با خنكی هوایش اشك شوق رسیدن زمستان را برایم به ارمغان میآورد ...
پاییزیم ...
درانتظار آن فصلم كه مرا به دوران دبستانم میبرد ...
مداد سیاهی كه در دستانم میگرفتم ...
...
آب ...
بابا ...
نان داد ...
دوستان دوران كودكیم ...
خانم معلمم را به یادم میآورم ...
كارت هزار آفرین ...
.
..
در انتظار آن فصلم كه با گرمای شومینه ی اتاقم به خوابی آرام میروم ...
در انتظار آن لحظه ی توفانم...
كه برگ های مرده و خشك درخت های چنار كنار خانه مان را با صدای...
خش ...
خش ...
روی زمین میكشد و نم باران میزند ...
عطر خاك ...
عطر پاییز ...
در انتظارم اولین روشن كردن بخاری اتاقم هستم ...
در انتظار شب یلدا كه پدرم مثنوی میخواند و من با دیوانم همراهش میكنم ...
مادرم با سینی چای خوش رنگ دم كشیده كمر باریك با لبخندی گرم می آید ...
.
در انتظار آن شب سردم كه مادرم لحاف نرم و لطیف همیشه گی را برایم از گنجه بیرون می آورد ...
بیرون خانه دانه های برف آرام آرام ...رقص كنان پایین می آیند ...
من زیر آن لحاف نرم وگرم به خواب میروم ...
خدایا ...
پس كی پاییز می آید ...؟
فصل باران های پاییزی و نم خاك ...
فصل تگرگ و توفان ...
خدایا ...
مرا مثل آن برگ پاییزی كه با هجوم باد به پرواز در می آید ..پرواز بده ...
.
.
سادگی و قناعت را از آن برگ پاییزی می آموزم ...
كه مشتاقانه برای درخت و گیاه خود نور خورشید را میگیرد و آخرش هم فدا میشود ...
عشق اینست ...
آخر همه ی عشق های دنیا فدا شدن برای معشوق است ...
آن درخت چرا قدر نمیداند...؟
زندگی آن درخت از آن همان برگ پاییزیست ...
ولی آن درخت برگ های خود را دور میریزد و نو نوار میشود ...
و اینست عاقبت تمام معشوق ها ...
غافل شدن از عاشق ...
غیر از اینست ...؟؟؟؟
