عقاید یک دلقک
ماری عقیده داشت که دعوت برای آشتی را آدم نمی تواند رد کند،و ما دسته گل خریدیم و به خانه شان رفتیم. او یک ویلای زیبا داشت،تقریبا در خود آیفل، یک زن زیبا و و چیزی که هر دوشان با غرور "یک بچه ها " می نامیدند. زنش به طوری زیبا است که آدم نم یداند جان دارد یا عروسک است. تمام مدتی که در کنارش نشسته بودم دچار وسوسه شده بودم که بازوها یا شانه ها و یا پاهایش را توی دستم بگیرم تا حتم کنم واقعا عروسک نیست. تمام آنچه که در تمام مدت به زبان آورد عبارت از این دو اصطلاح بود: "آخ،چقدر عالی!" و "آخ،چقدر وحشتناک!" ابتدا او را خسته کننده یافتم،ولی بعد مجذوبش شدم و برایش از این در و آن در صحبت کردم- مانند اینکه آدم چگونه سکه را درون دستگاه های خودکار می اندازد تا بفهمم واکنش او چیست.
وقتی برایش گفتم که مادربزرگم مرده است- چیزی که به هیچ وجه حقیقت نداشت،- زیرا مادربزرگم دوازده سال قبل از آن مرده بود- گفت: "اوه،چقدر وحشتناک!" من تصور می کردم وقتی یک نفر می میرد آدم خیلی حرف های احمقانه می تواند بزند،ولی نمی گوید "اوه،چقدر وحشتناک!" سپس برایش گفتم شخصی به نام هوملو (که اصلا وجود نداشت،و من فوری اختراع کرده بودم تا چیز مثبتی توی دستگاه خودکار بیندازم)،دکترای افتخاری گرفته است،گفت: "اوه،چقدر عالی!" وقتی برایش گفتم برادرم لیو کاتولیک شده است لحظه ای مکث کرد- و همین مکث کردن او برایم نشانی از حیات جلوه کرد.- ،با چشمان درشت و خالی عروسکیش به من خیره شد که کشف کند از نظر من این واقعه را جزو کدام دو گروه باید طبقه بندی کند، سپس گفت: "وحشتناک نیست؟" ،هر چه باشد توانسته بودم تنوعی در اصطلاحش به وجود آورم . به او پیشنهاد کردم اوه ها را کنار بگذارد و فقط "عالی"یا "وحشتناک" بگوید. لبخندی زد دوباره کمی مارچوبه توی بشقابم گذاشت،و سپس گفت: "اوه،چقدر عالی!" .
(عقاید یک دلقک ، ترجمه ی شریف لنکرانی ، انتشارات جامی ،صفحه ی 230-231)
می خواستم از او تشکر کنم،اما اینکار بنظرم غیر لازم آمد. گوشی را گذاشتم و عرق پیشانی ام را پاک کردم. بو روی من تاثیر عجیبی دارد،بوی تند کلم اعصاب نباتی ام را تحریک کرده بود. در باره ی روش هایی که مقامات کلیسا بکار می برند فکر می کردم: قابل تحسین است که به مردی به این پیری اجازه می دهند خودش را قابل استفاده بداند،ولی برایم غیر قابل فهم است که چرااین پیرمرد کر را پای تلفن گذاشته بودند. با بوی کلم از مدسه ی شبانه روزی آشنایی داشتم. روزی یک کشیش آنجا برایمان توضیح داد که کلم برای سرکوب کردن شهوت مفید است. تصور اینکه شهوت من یا کس دیگری راسرکوب کنند،برایم تهوع آور بود. از قرار معلوم توی مدرسه شب و روز در مورد "طلب جسمی" فکر می کنند،و حتما توی آشپزخانه راهبه ای نشسته است و صورت غذا را تنظیم میکند،بعد با مدیر مدرسه در باره ی آن صحبت می کند. آنها روبروی هم می نشینند و بدوت اینکه حرفی بزنند،در مورد یکایک غذاهایی که توی صورت نوشته شده است،می اندیشند: این شهوت را تحریک می کند و آن یکی شهوت را سرکوب می کند. برای من چنین صحنه هایی همان چیزی است که به آن بی شرمی می گویند. عینا مثل بازی فوتبال لعنتی ،که ما را در مدرسه ی شبانه روزی ساعت ها به آن وا می داشتند. همه ی ما میدانستیم که می خواهند ما را خسته کنند تا به فکر دختر ها نیفتیم،این موضوع،بازی فوتبال را برایم تنفرآور می کرد،و حالا وقتی فکر می کنم به برادرم لیو کلم می خورانند تا شهوتش را سرکوب کنند،چنان از خود بی خود می شوم که می خواهم به آنجا بروم و روی تمام کلم ها جوهرنمک بپاشم. سرنوشت این جوان ها توی این مدرسه بدون کلم هم به اندازه ی کافی سخت است،تحمل روزانه ی چیز های غیر قابل فهمی مثل "رستاخیز جسمی" و "زندگی ابدی" باید به طرز وحشتناکی مشکل باشد.
(عقاید یک دلقک ، ترجمه ی شریف لنکرانی ، انتشارات جامی ، صفحات 82-83)
گفتم: "گوش کن بیا همان طور که در شان جنتلمن ها است دیگر درباره ی پول حرف نزنیم و حرف دیگری بزنیم."
نا امیدانه گفت: "ولی من واقعا می خواهم به تو کمک کنم. با کمال میل حاضرم سیصد مارک به تو بدهم."
گفتم: "دلم نمی خواهد دیگر حرف پول را بشنوم،می خواهم برایت حکایت کنم که شگفت آور ترین تجربه ی دوران کودکیمان برای من چی بوده است."
پرسید: "چی بود؟" چنان به من نگاه کرد که گویی منتظر صدور حکم اعدام است. گویا تصور می کرد می خواهم از معشوقه اش حرف بزنم که در گودسبرگ برایش یک ویلا ساخته بود.
گفتم: "آرام باش،آرام باش،تعجب خواهی کرد،عجیب ترین تجربه ی دوران کودکیمان از این قرار بود که ما هیچ گاه در خانه به اندازه ی کافی غذا برای خوردن نداشتیم." وقتی کلمه ی خوردن را گفتم چندشش شد،سکسکه کرد بعد در حالی که می غرید خنده ای کرد و پرسید: "مقصودت این است که شماها هیچ وقت سیر نمی شدید؟" بآرامی گفتم: "درست همین را می خواستم بگویم،ما هیچ گاه حسابس سیر نمی شدیم،حداقل نه توی خانه. من تا به امروز هم نمی دانم که از روی خست بود یا اصول،ترجیح می دهم می دانستم که از روی خست بوده است- ولی راستی تو می دانی که وقتی یک بچه تمام بعد از ظهر را دوچرخه سواری کند،فوتبال بازی کند،توی رود راین شنا کند چه احساسی دارد؟"
به سردی گفت: "گمان می کنم اشتها"
گفتم: "نه،گرسنگی. ما بچه ها همیشه فقط می دانستیم که ما ثروتمند هستیم،خیلی ثروتمند- ولی این پول هیچ سودی برایمان نداشت- حتی یک غذای حسابی هم نه."
- : "مگر چیزی کم داشتید؟"
گفتم: "بله،من می گویم بله: غذا- از آن گذشته پول تو جیبی. می دانی وقتی بچه بودم گرسنه ی چی بودم؟"
ترسان گفت: "خدای من،چی؟"
گفتم: "سیب زمینی. ولی مادر از همان موقع مرض لاغر شدن داشت- تو خودت می دانی،او همیشه از زمان خودش جلو تر بود- ،ولی همیشه توی خانه مان این اراجیف باف ها وول می زدنند،که هر کدامشان نظریه ی خاصی در مورد تغذیه داشتند،ولی متاسفانه توی هیچ یک از این نظریه ها سیب زمینی نقش مثبتی بازی نمی کرد. وقتی شماها خانه نبودید مستخدمین تئی آشپزخانه برای خودشان می پختند. سیب زمینی آبپز با کره و نمک و پیاز. و گاهی ما را از خواب بیدار می کردند و اجازه می دادند با پیژامه پایین بیاییم و به شرط رازداری مطلق شکمی از عزا در بیاوریم. اغلب جمع ها به خانه ی وینه کن می رفتیم،آنها همیشه سالاد سیب زمینی داشتند و خانم وینه کن بشقاب ما را- به خصوص انباشته می کرد. غیر از آن توی خانه همیشه توی سبد نان خیلی کم نان بود،تنها چند برش نانی که برای سلامت نیم خشک بودند- وقتی به خانه ی وینه کن می رفتم و تازه ادگار نان را آورده بود،مادرش با دست چپ آن را جلوی سینه اش می گرفت و با دست راست آن را می برید،ما برش های تازه را بل می گرفتیم و رویش شیره ی سیب می مالیدیم."
پدرم بهتزده با سر اشاره کرد،پاکت سیگار را جلویش گرفتم،یکی برداشت و من برایش کبریت زدم. دلم به حالش می سوخت. برای یک پدر باید ناراحت کننده باشد که با پسر تقریبا بیست و هشت ساله اش برای اولین بار حسابی صحبت کند. گفتم: "و هزار چیز دیگر. مثلا شیرین بیان ،یا بادکنک. مادر بادکنک را پول دور ریختن می دانست. درست است،بادکنک پول دور ریختن محض است- ولی تمایل ما به پول دور ریختن که نمی توانست تمام میلیون های گهی شما را تبدیل به بادکنک کند و به هوا بفرستد. و این آبنبات های ارزان را بگو که مادر در مورد آن ها نظری های ترس آوری داشت و ثابت می کرد که آن ها سم خالص خالص اند. ولی به جای آن به ما آبنبات های بهتری که سم نبودند نمی داد. بلکه اصلا آبنبات نمی داد." آهسته ادامه دادم: "در مدرسه ی شبانه روزی همه تعجب می کردند که تنها من از غذا ایراد نمی گرفتم و همه اش را می خوردم وآن را عالی می دانستم."
بهتزده گفت: "پس می بینی حداقل این خوبی را داشته." چیزی که گفت زیاد از روی اعتقاد نبود و به هیچ وجه رضایتش را نمی رساند.
گفتم: "اوه،به ارزش نظری تعلیم و تربیتی این نوع تربیت کاملا واقفم- ولی همه اش نظریه،تعلیم و تربیت،روان شناسی،شیمی- و خفقان مرگ آور بود. در خانه ی وینه کن می دانستم که وقتی پول داشتند،مثل جمعه ها،همچنین در خانه های شنی ویند و هوله رات همیشه یک چیز اضافی وجود داشت، برای هر نفر یک برش مخصوص کلفت کالباس یا کیک می دادند و خانوم وینه کن همیشه صبح جمعه سلمانی می رفت،چون اول شب- خوب می شد گفت،ونوس قربانی میشد."
پدرم فریاد زد: "چی؟ مقصودت این نیست که..." سرخ شد و در حالی که سرش را تکان می داد به من نگاه کرد.
گفتم: "جرا مقصودم همین است. بعد از ظهر جمعه بچه ها ار به سینما می فرستادند،قبل از رفتن به سینما مجاز بودند بستنی بخورند،به طوری که حداقل مادر از سلمانی و پدر با پاکت دستمزد به خانه می آمد،آنها سه ساعت و نیم خارج از خانه بودند. خودت که می دانی خانه های کارگری زیاد بزرگ نیستند." پدرم گفت: "مقصودت این است که شماها می دانستید چرا بچه ها را به سینما می فرستند؟" گفتم: "مسلم است که دقیقا نه. اغلب اینها بعد ها که فکر کردم به ذهنم رسید- و خیلی دیرتر از آن متوجه شدم که چرا وقتی ما از سینما باز می گشتیم و سالاد سیب زمینی می خوردیم،خانم وینه کن با آن شرم لطیف سرخ می شد. بعد ها وقتی آقای وینه کن سرپرست زمین شد،وضع طور دیگری بود،- آن موقع او بیشتر توی خانه بود. ناراحت کننده بود و بعد ها فهمیدم چرا.ولی در یک آپارتمان که عبارت از یک اطاق بزرگ و یک آشپزخانه بود،و با سه ته بچه گویا چاره ی دیگری نداشتند."
(عقاید یک دلقک ، ترجمه ی شریف لنکرانی ، انتشارات جامی ، صفحات205-206-207-208)
