پروسه ای در ادبیات شطزنج

چشم آقا
روزي در يكي از مسابقات قهرماني رده هاي سني شاهد گفت و گوي يك مربي جوان شهرستاني با شاگردش بودم. مربي جوان، بي ادعا و كاربلد شهرستاني كه در كنار شطرنج شاگردانش را به سمت و سوي امور فرهنگي و اخلاقي هدايت مي كند خطاب به شاگردش گفت :
چرا حقيقت را به داور نگفت كه دست به مهره زده بود ؟
شاگرد : هيچكس ناظر حركت من نبود !
مربي جوان : خدا كه بود ...
شاگرد : با شرمساري چشم به زمين دوخت و گفت : بله
مربي جوان : پس چرا دروغ گفتي ؟
شاگرد : اگر راستش را مي گفتم بازنده مي شدم.
مربي جوان : به اين نتيجه مي رسيم كه يك امتياز بي ارزش را با دروغ گفتن گرفته اي. همين الان برو و به داور حقيقت را بگو و خود را بازنده اعلام كن.
شاگرد : چشم، آقا
شرمساری پسرک
چندي پيش، در محل برگزاري مسابقات رده هاي سني پدر جواني را ديدم كه بعد از باخت فرزند خردسالش، با لحن آمرانه او را سرزنش مي كرد و از حرام شدن پولهايش كه براي آموزش شطرنج او هزينه كرده بود سخن مي گفت ...
پسرك را غم سنگيني احاطه كرده بود. او نمي توانست پدر را متقاعد كند كه حريفش از او قوي تر بود.
شرمساري در چهره پسرك موج مي زد ...
در همين لحظه مادر از راه رسيد
پسرك تا چشمش به مادر افتاد، بغضش تركيد ...
خود را به آغوش مادر پرمهر مادر انداخت و با صداي بلند بر مظلوميت خود گريست ...
(منبع : مجله كيهان ورزشي، نوشته ی استاد محمد زارعی - برگرفته شده از سایت آچمز)
