یه داستان جالب!
یكی
از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم كه یكی
از بچه های كلاس را دیدم. اسمش محسن بود و انگار همهی كتابهایش را با خود
به خانه می برد
با خودم گفتم: 'كی این همه كتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی حالی است!
من
برای آخر هفته ام برنامه ریزی كرده بودم. (مسابقهی فوتبال با بچه ها،
مهمانی خانهی یكی از همكلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و
به راهم ادامه دادم.
همینطور
كه می رفتم، تعدادی از بچه ها رو دیدم كه به طرف او دویدند و او را به
زمین انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاكها افتاد.
عینكش
افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، روی چمنها پرت شد. سرش را كه بالا
آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش كشیده شد و
بطرفش دویدم. در حالیكه به دنبال عینكش می گشت، یه قطره درشت اشك در
چشمهاش دیدم.
همینطور كه عینكش را به دستش میدادم، گفتم: ' این بچه ها یه مشت آشغالن!
او به من نگاهی كرد و گفت: ' هی ، متشكرم!' و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی كه سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.
برای خوندن بقیه ی داستان به ادامه مطلب برید!
برای خوندن بقیه ی داستان به ادامه مطلب برید!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 13:12  توسط You Know Who
|
