تبليغاتX
MY FAVORITES

MY FAVORITES

شطرنج - ادبیات و رمان - موسیقی - سینما - روانشناسی و سایر علایق من

مقدمه ای بر هایکو

    

هایکو شناخته شده ترین قالب شعری ژاپن در محافل ادبی دنیا است. هر چند در زبان های مختلف می توان اشعار کوتاه پیدا نمود که نامی خاص دارند اما شاید بتوان ادعا کرد که هایکو کوتاه ترین شعر نظام مند جهان است. از این رو امروزه بسیاری از شاعران جهان هنگامی که شعری کوتاه می سرایند آن را به نام هایکو نامگذاری می نمایند. با نگاهی به اشعار شاعران معاصر فارسی زبان نیز می توان این گفته ا فهمید. شعری کوتاه با وزن 17 هجا که باید در آن "فصل واژه به کار رفته باشد.

  فصل واژه: کلمه ای است که نشان دهنده ی یکی از چهار فصل بهار، تابستان، پاییز و زمستان می باشد. گاهی هم فصل واژه ها نشان دهنده ی روزهای اول سال (سال نو) می باشند. برای نمونه:

      بهار واژه: پروانه، کرم ابریشم، زنبور عسل، تاب و...

      تابستان واژه: توت فرنگی، زنجره، هلو، کرم شبتاب و...         

      پاییز واژه: مرغابی، ماه، نی، جیرجیرک و...

      زمستان واژه: مرغ باران، برف، علف های پژمرده و...

در شعر سنتی ژاپن اصولا وزن بر مبنای تعداد هجا ها می باشد. یعنی تمام اشعار سنتی که اصطلاحا به آن "واکا" به معنی شعر ژاپنی گفته می شود از مجموعه هجاهای 5 و 7 تایی تشکیل شده است. به هایکو زیر توجه کنید:

ni / ki / ta / u / ni                                          5 هجا

fu / na / no / ri / se / mu / to                         7 هجا

tsu / ki / ma / te / ba                                      5 هجا 

در سواحل نی "کاتا"

به قایق سوار می شویم

به انتظار ماه

هايكو شكل كوتاه شده ی قالب شعری تانكا ( Tanka ) ست . تانكا سی و يك هجا دارد و در پنج خط به ترتيب 5-7-5-7-7    هجا نوشته می شود .

وزن هجایی 5 و 7 تایی از لحظ شنیداری در زبان ژاپنی بسیار شیرین و خوشایند است، از این زو شعر سنتی ژاپن بر پایه ی این وزن سروده می شود.

انديشه های بسيار گوناگونی را می توان در اين دايره ی محدود بازگفت . اين ها برخی از مضامين دلخواه شاعران هايكو سرای ژاپنی ست : كوتاهی عمر ، زن ، پرندگان و جانوران ديگر ، حشرات ، درختان و گل ها ، كوه ها ، ماه و آفتاب ، برف و باران و مه و جلوه های ديگر طبيعت .

در هايكو نماد گرايی فراوان به كار برده می شود و نيز اشاره هايی پنهان كه غالباً لطيف است ، اگر چه به زبانی ساده بيان شده باشد . مشاهده ی دقيق طبيعت و عشق به آن باز گفته می شود . اين مشخصات بر جسته ی شعر ژاپنی مكرراً با توجه عميق به عواطف همراه است.

بسياری از هايكو ها ، نگاره ها يا تصويرهای كلامی زيبايی ست ، اما نه توصيف پر از ريزه كاری و پركار . نگفته ها و نيامده ها  در آن بسيار است و خواننده مختار است كه آن ها را در انديشه ی خود پر کرده و به هر شكلی كه می خواهد تعبير كند . كم نيست هايكوهايی كه می توان آن ها را به چندين گونه تعبير كرد؛ زبان ژاپنی از اين نظر بسيار انعطاف پذير است.

-     هایکو پایان ندارد! تنها تصویری ارایه می دهد و فهم و برداشت آزاد را بر عهده ی خواننده ی خود می گذارد. خوانندگان این آزادی در برداشت را دوست دارند.

-      حضور ذن در هایکو! گسترش و علاقه ی روز افزون به آیین ذن توام با گسترش هایکو در بسیاری از کشور ها بوده است.

-      خاصیت بازی با کلمات و سرگرم کنندگی هایکو! افراد احساس می کنند براحتی می توانند شعر بگویند و این برای آنها جذاب است.

 هایکو برای اولین بار توسط سهراب سپهری به فارسی زبانان معرفی شد. بعد از سهراب، شاملو و پاشایی با ترجمه ی هایکو سهم قابل توجهی در گسترش هایکو در ایران داشتند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 1:11  توسط You Know Who  | 

پروسه ای در ادبیات شطزنج

چشم آقا

روزي در يكي از مسابقات قهرماني رده هاي سني شاهد گفت و گوي يك مربي جوان شهرستاني با شاگردش بودم. مربي جوان، بي ادعا و كاربلد شهرستاني كه در كنار شطرنج شاگردانش را به سمت و سوي امور فرهنگي و اخلاقي هدايت مي كند خطاب به شاگردش گفت :

چرا حقيقت را به داور نگفت كه دست به مهره زده بود ؟

شاگرد : هيچكس ناظر حركت من نبود !

مربي جوان : خدا كه بود ...

شاگرد : با شرمساري چشم به زمين دوخت و گفت : بله

مربي جوان : پس چرا دروغ گفتي ؟

شاگرد : اگر راستش را مي گفتم بازنده مي شدم.

مربي جوان : به اين نتيجه مي رسيم كه يك امتياز بي ارزش را با دروغ گفتن گرفته اي. همين الان برو و به داور حقيقت را بگو و خود را بازنده اعلام كن.

شاگرد : چشم، آقا


شرمساری پسرک

چندي پيش، در محل برگزاري مسابقات رده هاي سني پدر جواني را ديدم كه بعد از باخت فرزند خردسالش، با لحن آمرانه او را سرزنش مي كرد و از حرام شدن پولهايش كه براي آموزش شطرنج او هزينه كرده بود سخن مي گفت ...

پسرك را غم سنگيني احاطه كرده بود. او نمي توانست پدر را متقاعد كند كه حريفش از او قوي تر بود.

شرمساري در چهره پسرك موج مي زد ...

در همين لحظه مادر از راه رسيد

پسرك تا چشمش به مادر افتاد، بغضش تركيد ...

خود را به آغوش مادر پرمهر مادر انداخت و با صداي بلند بر مظلوميت خود گريست ...

(منبع : مجله كيهان ورزشي،  نوشته ی استاد محمد زارعی - برگرفته شده از سایت آچمز)

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:12  توسط You Know Who  | 

معررفی کتاب: ماجرای عجیب سگی در شب

تو این پست می خوام یکی از کتاب های خوبی رو که تو عید خوندم معررفی کنم. ماجرای عجیب سگی در شب ،نوشته ی نویسنده ی انگلیسی مارک هادون.

اول با هم یه نگاهی به پشت جلد کتاب میندازیم:

 مارک هادون نویسنده، تصویرگر و فیلمنامه‌نویس انگلیسی به خاطر نگارش این کتاب جوایز بسیاری را از آن خود کرد، از جمله:
- جایزه بهترین کتاب داستانی سال ویت‌برد
- جایزه گاردین
- جایزه ساوت بانک شو
تاکنون بیش از یک و نیم میلیون نسخه از این کتاب در بریتانیا به فروش رسیده است.
به نقل از BBC

کریستوفر نوجوانی مبتلا به سندرم اوتیسم است. او به علت این بیماری خاص از درک مسائل عادی زندگی عاجز است، اما هوش فوق‌العاده‌ای دارد و دنیا را دیگرگونه می‌بیند. ماجرا با کشته‌شدن سگی در همسایگی آنها آغاز می‌شود و کریستوفر سعی می‌کند قاتل سگ را با ابتکارات منحصر به فرد خویش بیابد.
از این جهت ماجرای عجیب سگی در شب روایتی خواندنی و ویژه است.

اثری همان‌قدر شادی‌آور که غم‌انگیز ...    به نقل از Gaurdian


و حالا پارگراف اول کتاب رو مرور می کنیم:

"هفت دقيقه از نيمه شب گذشته بود. سگه، روي چمن جلوي خانة خانم شيرز دراز کشيده بود. چشم‌هايش بسته بود. انگار حدقه‌هايش به اطراف مي‌چرخيد. مثل اوقاتي که سگ‌ها خواب مي‌بينند یا دارند دنبال گربه مي‌کنند، اما سگه نه مي‌دويد و نه خواب بود. مرده بود." ...


من که به شخصه از خوندن این رمان بزرگ خیلی لذت بردم. اگه اشتباه نکنم اسم این کتاب تو "لیست 1001 کتابی که باید هر کس قبل از مرگ بخونه" هم بود. به همه پیشنهاد خوندنشو می کنم.  من و کریستوفر (قهرمان 15 ساله و عجیب غریب کتاب) چند روز از عید رو با هم زندگی کردیم...!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 0:0  توسط You Know Who  | 

میرا

کتابی که در این پست می خوام معرفی کنم اسمش هست میرا   نوشته ی کریستوفر فرانک.

"میرا" طی دو سال به چاپ سوم رسید، هم اکنون چاپ پنجمش موجود است، و در تابستان امسال توقیف شد! و این در حالی است که ترجمه فارسی "میرا" با خودسانسوری های مترجم و ناشر، و با توجه به داستان کتاب و نحوه بیان آن، دلیل لغو امتیازش را تا حدودی زیر سئوال می برد. 

تجربه خواندن "میرا" تنها کشف لذت یک رمان خوب نیست بلکه کشف دنیایی وهم آلود است که گویی ما هم شهروندان چنین دنیایی هستیم و با یک شوخی سیاه در طی زمان، چیزی را که جرم است عدالت خوانده ایم و یا چیزی را که غیر عادی ترین چیزهاست عادی قلمداد می کنیم. "میرا" با تفکر و هوش نوشته شده است و در پایان خواننده با هوشش را به تفکر و همزادپنداری آگاهانه ای سوق می دهد...

و اما کمی در باره ی داستان کتاب:

فضای رمان، یک فضای سوررئالیستی وهم‌آلود و وحشتناک است. همه‌چیز در هاله‌ای از یاس و سرخوردگی و حس زیرنظر بودن می‌گذرد و شهر به مربع‌های شماره‌گذاری‌ـ شده‌ی تحت کنترل که روز به روز در حال گسترش است تقسیم شده و چراغ‌ها آن‌را در شب هم روشن نگاه می‌دارند و سربازان پیوسته در حال چرخ‌زدن هستند که کسی خلاف مقررات وضع شده عمل نکند.

دیوارها همه شیشه‌ای‌ایست و کوچک‌ترین حرکت هر شخص، از دید دیگران و سربازان پنهان نیست. آن‌چه دولت در این شهر شیشه‌ای پی آن است، القای یک خوش‌بینی دروغین است که همه ملزم به رعایت آن هستند؛ همه باید مدام بخندند و داستان‌های خنده‌دار برای هم تعریف کنند و هیچ‌چیزی برای گلایه وجود ندارد.

هم‌خوابگی عمومی، جزیی از وحدت و قانون شهروندی است و دست رد به سینه‌ی کسی زدن مستحق مجازات؛ عشق، گناهی بزرگ است، زیرا باعث تفاوت‌گذاشتن بین افراد در شهر آرمانی است و امری نپذیرفتنی. این‌گونه است که زن و مرد و پیر و جوان، موظف هستند که با هم جفت شوند و راوی داستان نیز مدام با خواهرش میرا هم‌خوابه می‌شود.

هرکس که علیه شرایط بشورد و به آن تن ندهد، به "خانه‌ی اصلاح" فرستاده می‌شود و آن‌جا با یک جراحی، نقابی روی صورت او می‌کشند تا همیشه خندان باشد و همه‌چیز را از عینک خوش‌بینی و جمع‌گرایی و دوری از فردگریزی ببیند. راوی داستان، از جمله‌ی همین افراد متفاوت است که قصد ندارد به شرایط تن دهد، اما عاقبت نمی‌تواند گریزی از آن داشته باشد و به خانه‌ی اصلاح فرستاده می‌شود و آن نقاب را روی چهره‌ی او نیز می‌کشند و به زندگی جدیدی واردش می‌کنند و در انتهای داستان شاهد هستیم که عصیان مجدد او و میرا برای برداشتن نقاب از روی چهره‌شان به مرگشان می‌انجامد.

میرا، یک رمان استعاری زیباست. حجم کمی هم دارد و بعید می‌دانم که کسی از خواندنش لذت نبرد.

 لینک دانلود کتاب رو می تونین از این صفحه پیدا کنید.    و اما سخن آخر اینکه حتما حتما حتما این رمان رو بخونین!!

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 18:12  توسط You Know Who  | 

انتظار پاییز

شعر زیر هم در مورد پاییزه که اونو در حین گشت زنی تو وب از وبلاگ شانای پیدا کردم. شعر از اکتاویو پاز هست. این شاعر بزرگ در ۱۹۱۴ در مکزیکوسیتی متولد شد   و در ۱۹۹۰ موفق به دریافت جایزه ی نوبل ادبی گردید. پاز سرانجام در ۱۹۹۸ دار فانی را وداع گفت...

برای آشنایی بیشتر با این شاعر فرهیخته می تونید در اینجا کلیک کنید.

با بهاری که فرصت به چتر می دهد تا باز شود پیش از آنکه ابرها ببارند، سخنی نیست.چه فایده که باران ببارد بی آنکه دل نگران قطره هایش بوده باشیم تا خیس مان کنند.بهار در غافلگیری اش معنا می دهد. در خیره سری آشوبناک نا به هنگامش.در سبزی برگ های تازه جوانه زده درختانش که سیراب آب و هوای تازه اند. پاییز، اما اینگونه نیست. صبر جالبی دارد. اینگونه نباشد که پاییز نیست. فرصت می دهد که ابری بیاید و آسمانی دلش بگیرد. پاییز وقتی که بیاید قاصدک از شاخه خشک جدا می شود، تن به باد می سپارد و خبر رسان می شود. پاییز وقتی که بیاید مردمان کوه نشین زاگرس خدا خدا می کنند تا ابر غمگین پر حوصله اش زودتر ببارد، تا درختان آب تازه بنوشند و بلوط ها بر سر شاخه ها شیرین شوند. پاییز که بیاید خرمالوهای این درخت پیر در حیاط مانده آرام آرام رنگ می گیرند. فرصت می دهد که برگ ها تک تک بر زمین بریزند و فرش خاک شوند.اینگونه است که انتظار پاییز شیرین می شود. انتظار بارانی که ببارد و هوا تازه تر شود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 20:37  توسط You Know Who  | 

فصل عشاق

شعر زیر رو در سایت cloob و در مقاله ای به نام فصل عشاق و توی کلوپی به نام اطلاعات عمومی خوندم!! پاییز فصل مورد علاقه ی منه به خاطر همینم بود که از این شعر خیلی خوشم اومد  به همین خاطر اینجا قرارش دادم تا شمام بخونینش.

در انتظارم ...

در انتظار فصل پاییز ... فصل خزان ...

فصلی كه با اولین باران پاییزیش دلم پر میكشد ...

فصلی كه با خنكی هوایش اشك شوق رسیدن زمستان را برایم به ارمغان میآورد ...

پاییزیم ...

درانتظار آن فصلم كه مرا به دوران دبستانم میبرد ...

مداد سیاهی كه در دستانم میگرفتم ...

...

آب ...

بابا ...

نان داد ...

دوستان دوران كودكیم ...

خانم معلمم را به یادم میآورم ...

كارت هزار آفرین ...

.

..

در انتظار آن فصلم كه با گرمای شومینه ی اتاقم به خوابی آرام میروم ...

در انتظار آن لحظه ی توفانم...

كه برگ های مرده و خشك درخت های چنار كنار خانه مان را با صدای...

خش ...

خش ...

روی زمین میكشد و نم باران میزند ...

عطر خاك ...

عطر پاییز ...

در انتظارم اولین روشن كردن بخاری اتاقم هستم ...

در انتظار شب یلدا كه پدرم مثنوی میخواند و من با دیوانم همراهش میكنم ...

مادرم با سینی چای خوش رنگ دم كشیده كمر باریك با لبخندی گرم می آید ...

.

در انتظار آن شب سردم كه مادرم لحاف نرم و لطیف همیشه گی را برایم از گنجه بیرون می آورد ...

بیرون خانه دانه های برف آرام آرام ...رقص كنان پایین می آیند ...

من زیر آن لحاف نرم وگرم به خواب میروم ...

خدایا ...

پس كی پاییز می آید ...؟

فصل باران های پاییزی و نم خاك ...

فصل تگرگ و توفان ...

خدایا ...

مرا مثل آن برگ پاییزی كه با هجوم باد به پرواز در می آید ..پرواز بده ...

.

.

سادگی و قناعت را از آن برگ پاییزی می آموزم ...

كه مشتاقانه برای درخت و گیاه خود نور خورشید را میگیرد و آخرش هم فدا میشود ...

عشق اینست ...

آخر همه ی عشق های دنیا فدا شدن برای معشوق است ...

آن درخت چرا قدر نمیداند...؟

زندگی آن درخت از آن همان برگ پاییزیست ...

ولی آن درخت برگ های خود را دور میریزد و نو نوار میشود ...

و اینست عاقبت تمام معشوق ها ...

غافل شدن از عاشق ...

غیر از اینست ...؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 22:29  توسط You Know Who  | 

وصیت نامه گابریل گارسیا مارکز

شاید متن زیر آخرین اثری باشه که از مارکز می خونیم.استاد در آستانه ی ۸۰ سالگیه و به علت بیماری سرطان حنجره مدتیه که تو بیمارستان به سر میبره...چندین ماهه که مارکز وصیت نامش رو منتشر کرده اما با توجه به اینکه من تازه وبلاگمو راه انداختم و از این متن هم خیلی خوشم میومد بهش یه پست اختصاص دادم. به هر حال اگه قبلا وصیت نامه رو خوندین میتونین دوباره بخونیدش!!

برای خوندن زندگی نامه ی مارکز هم میتونید به اینجا برید.

اگر براي لحظه اي خداوند فراموش مي كرد كه من پير شده ام و به من كمي ديگر زندگي ارزاني مي داشت، شايد تمام آنچه را كه فكر مي كنم بازگو نمي كردم ، بلكه تأمل مي كردم بر تمام آنچه كه بازگو مي كنم. چيزها را نه بر مبناي ارزش آنها كه بر مبناي معناي آنها ارزش گذاري مي كردم. كم مي خوابيدم. بيشتر رؤياپردازي مي كردم، در حاليكه مي دانستم كه هر دقيقه اي كه چشمانمان را مي بنديم، 60 ثانيه نور را از دست مي دهيم.
به رفتن ادامه مي دادم آن هنگام كه ديگران مانع مي شوند. بيدار مي ماندم آن هنگام كه ديگران مي خوابند. گوش مي دادم هنگامي كه ديگران سخن مي گويند و با تمام وجود از بستني شكلاتي لذت مي بردم.
اگر خداوند به من كمي زندگي مي داد، به سادگي لباس مي پوشيدم، صورتم را به سوي خورشيد مي كردم و نه تنها جسم كه روحم را نيز عريان مي كردم.
خداي من، اگر قلبي داشتم نفرتم را بر يخ مي نوشتم و منتظر طلوع خورشيد مي شدم. با اشك هايم گل هاي رز را آب مي دادم تا درد خارها و بوسه ي گلبرگهايشان را احساس كنم.
خداي من، اگر كمي ديگر زنده بودم نمي گذاشتم روزي بگذرد بي آنكه به مردم بگويم كه چقدرعاشق آنم كه عاشقشان باشم. هر مرد و زني را متقاعد مي كردم كه محبوبان منند و همواره عاشق عشق زندگي مي كردم.
به كودكان بال مي دادم امَا به آنها اجازه مي دادم كه خودشان پرواز كنند. به سالخوردگان مي آموختم كه مرگ نه در اثر پيري كه در اثر فراموشي فرا مي رسد.
آه انسان ها، من اين همه را از شما آموخته ام. من آموخته ام كه هر انساني مي خواهد بر قلَه كوه زندگي كند بي آنكه بداند كه شادي واقعي ، دركِ عظمت كوه است. من آموخته ام زماني كه كودكي نوزاد براي اولين بار انگشت پدرش را در مشت ظريفش مي گيرد، براي هميشه او را به دام مي اندازد. من ياد گرفته ام كه انسان فقط زماني حق دارد به همنوع خود از بالا نگاه كند كه بايد به او كمك كند تا بر روي پاهايش بايستد. از شما من جيزهاي بسيار آموخته ام كه شايد ديگر استفاده ي زيادي نداشته باشند چرا كه زماني كه آنها را در اين چمدان جاي مي دهم، بايد با تلخ كامي بميرم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 22:2  توسط You Know Who  | 

عقاید یک دلقک

چن هفته پیش با یکی از دوستام یه بحثی داشتیم درباره ی یکی از شاهکار های هاینریش بل به نام عقاید یک دلقک. همین موضوع باعث شد تا دوباره به یاد این رمان ارزشمند بیفتم...

یه مدت طول کشید تا اومدمو چن تیکه از متن های با حال کتاب رو تایپ کردم تا بذارم اینجا شمام بیاین بخونین. امیدوارم کسایی که قبلا این کتاب رو نخوندن از خوندنش لذت ببرن و ترغیب بشن و برن کتاب رو بخونن و  اونایی هم که کتاب رو خوندن یه تجدید خاطره ای کرده باشن!

برای خوندن متن ها به ادامه مطلب برید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 1:58  توسط You Know Who  |